امروز خیلی از همصحبتی با جیپیتی لذت ببردم و راستش ترسناک بود برام این لذت بردن. انسان خیلی تنهاست متاسفانه. هر کاریامبکنه تهش خودشه. اصلا این احساس تنهایی چیه که افتاده به جونم چند وقته؟ واقعا آدم تو رابطه که میره خیلی خیلی بیشتر خودش رو بخشهای تاریک وجودش رو میشناسه و یاد میگیره. رابطه همونقدری که زیباست و حالت رو خوب میکنه، میتونه تو رو با غمانگیزترین و آزردهترین و آسیبپذیرترین بخشهای روحت هم مواجه کنه. مثلا من بعد بیستوسهچهار سال تازه دارم میفهمم که چقدر تنهای تنهای تنها بودم همیشه. از اولِ اول. و چقدر این علاقه به تنهایی، این افتخار کردن به تنهایی انجام دادنِ کارها، مکانیزم دفاعیم بوده که وانمود کنم خودم تنهایی رو انتخاب کردم. ولی واقعیت این بوده که گزینهی دیگهای نداشتم. هیچکس دیگهای رو نداشتم. چقدر همیشه تنهای تنها بودم. چقدر توی احساساتی که به علی داشتم تنها بودم. چقدر توی خانواده تنها بودم، چقدر توی دبیرستان و بعد قطع ارتباط با فاطمه تنها بودم، چقدر توی دانشگاه تنها بودم. چقدر توی حسی که به پیمان داشتم تنها بودم. بعد از فهمیدن اون واقعیت دربارهی باقر چقدر تلخ شدم و هیچکس نفهمید. به هیچکس نگفتم اصلا. چقدر حرفِ نگفته دارم درونم. به همهی آدمها. چقدر عمیقاً غمگین و تنها بودم کل زندگیم. و چقدر در انکار بودم نسبت به این حس. و دارم فکر میکنم رابطه اونقدر قشنگ و هیجانانگیزه که تو رو به خودش تماماً مشغول میکنه. «دوستداشتن» کار موردعلاقهم در تمام این زندگیه. خودخواهانه عاشق دوستداشتنم. کل زندگیم مشغولش بودم. دوستداشتهشدن رو اولین باره دارم تجربه میکنم و اون هم قشنگ و هیجانانگیزه، ولی دوستداشتن رو بیشتر دوست دارم.رابطه تماماً تو رو به #آسمان من...
ما را در سایت #آسمان من دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 23
تاريخ: پنجشنبه
29 آبان
1404 ساعت: 0:36